امیدوارم لحظات خوبی رو داشته باشید
 
.

.

تنهایی خیلی سخته وقتی چشمام به راهه
وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه
تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم
تنها می مونه دستم با این دل شکستم

.

.

.

یکی تنهاست ، تنها اومده ، تنها مونده ، تنها یه آرزو داره که تو تنهاش نذاری

.

.

.

تو نباشی تا قیامت بی کسم ، در تمام زندگی دلواپسم

.

.

.

سهم من از این عشق ، یک نقطه چین شد
او رفت و این دل تا ابد تنهاترین شد !!!

.

.

.

یه سوال دارم ! کوه چون سنگ بود تنها شد یا چون تنها بود سنگ شد ؟
من که نه سنگ بودم و نه کوه ، پس چرا تنها شدم ؟

.

.

.

خدا تنهاست ولی ما که خدا نیستیم
فریادها مرده اند و سکوت جاریست
تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است
می گویند پس چرا تنهاییم ؟‎

.

.

.

در شب بی کسی ام ، یاد تو مهتاب من است

  نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:55  توسط arsalan shapaloo  | 
.

تو ستاره منی در شب های بی ستاره
تنهام نذاری بری که تنها میشم دوباره

.

.

.

تن های ما تنهاست
دلهای ما با هم
دل از تو لبریزست
تنهای تنها هم

.

.

.

عشق من ! با تو نگاهم زیباست
ابرهای تیره ی غم رسواست
شعر و غزل بهانه اند که بگویم
آری ، بی تو این دل تنهاست

.

.

.

امشب برای گریه ام یک شانه می خواهم که نیست
در این خرابات جهان یک خانه می خواهم که نیست
در غربت چشمان تو ، تنهاییم آواره شد
در وصف این نامردمان یک واژه می خواهم که نیست

.

.

.

مثل آتیش تو صحرا
یا که طوفان تو دریا
مثل ظلمت توی شب ها
جون به لب موندم و تنها

.

.

.

من تنهایم ، تو هم تنهایی ، بیا با هم تنها باشیم

.

.

.

اگه می دونستی چقدر تنهام ، همیشه برام اشک می ریختی
اگه می دونستی همیشه اشک می ریزم ، هیچوقت تنهام نمی ذاشتی

.

.

.

راضیم به خوشبختیت حالا با هر کی باشه
گرچه دل من تنها شده ، ولی یاد تو همیشه باهاشه

  نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:55  توسط arsalan shapaloo  | 
در دفتر خاطراتم نوشتم : عشق زیباست
معلم دفتر را دید و گفت : این رویاست !
گفتم : معلم تو از عشق چیزی میدانی ؟
گفت : در عالم عشق ، عاشق همیشه تنهاست

.

.

.

از این نامهربونی ها دارم از غصه میمیرم
تو ای رفیق تنهایی یه روز دستاتو می گیرم

.

.

.

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهائیم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آن که با آغاز من مانوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد

.

.

.

روزگاری جاده ای بودم غرق تردد
جاده ای که از رفت و آمد لحظه ای خالی نمی شد
من که بسیار غریبان را به آبادی رساندم
عاقبت خود ماندم و ویرانه و تنهایی خود

.

  نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:54  توسط arsalan shapaloo  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM