روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذشت

welcome


امروز یک روز عادی است، آفتاب کمی داغ است و درخت‌ها زیر دست باد‌های بهاری تکان

 می‌خورند. یک روز معمولی مثل بقیه‌ی روزها، مثل هر روز بهاری دیگری. و من امروز 19

بار به دور خورشید سوزان چرخیده‌ام. روز تولد من البته فقط برای من کمی با بقیه‌ی روزها

فرق دارد.

پیام‌های تبریکی که از دوستان آشنا و ناآشنا گرفته‌ام، تلفن‌هایی که از راه‌های دور و نزدیک به

 من شده‌ است به من یک حس خوب داده‌اند و وقتی می‌بینم دوستان زیادی دارم که مرا از صمیم

قلب دوست ‌دارند در دلم ذوق می‌کنم.

گرچه هرچقدر که امروز برای من مهم است برای دیگران یک روز عادی است. روز تولد من

آنچنان اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی همچنان جریان دارد و هر کس دنبال دغدغه‌هایش

می‌دود. روز مرگ من نیز یک روز عادی خواهد بود. مثل همه‌ی روز‌های گرم دیگر. فقط این

سالگرد‌ها را جشن می‌گیرم تا شاید بهانه‌ای پیدا شود برای گفتن دوستت دارم‌ها.

پس تا هستیم در این چرخ کهن باید لمس کنیم در کف دستانمان زندگی را، دوستی‌ را، عشق را.
 
 دستان یکدیگر را بفشاریم و قدر هم بدانیم چرا که این راه را فقط یکبار طی خواهیم کرد و
 
تکراری در پی‌اش نخواهد بود.

۱۷اردیبهشت سالروز تولدم هست و 19سال پیش تو چنین روزی صبح هنگام به دنیا اومدم .
 
 خودم اعتقاد دارم که بهترین روز آدم روز تولدشه و برای من هم روز تولد خیلی مهمه و امروز وارد 19
 
سالگی شدم.

اولش همه شکل هم هستیم

کوچولو و کچل

حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است

با اولین گریه بازی شروع میشه

هی بزرگ می شیم

بزرگ و بزرگتر

اونقدر بزرگ که یادمون میره

یه روز کوچولو بودیم

دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست

حتی صداهامون

گاهی با هم می خندیم

گاهی به هم!

اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده

:

واسه بردن بازی

روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد

گاهی باید برای بردن بازی

بین دو نیمه

دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت

یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت

یکی میگه یک سال بزرگتر شدم

یکی میگه یک سال پیرتر شدم

یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم

یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم

یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه

 ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی

از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟

 نمیدونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی

 سریع.

نوشته شده در جمعه 17 اردیبهشت1389ساعت 10:4 توسط شهریار| |

 
منو ببخش اگه تورو سپردمت به دیگری
اگه كه بد كردی و من بخشیدمت به سادگی

 

منو ببخش اگه هنوز دلتنگم از ندیدنت
اگه كه خالی از غرور میخوام كه باز ببینمت


 وقتی تو قاب پنجره اونو كنارت میبینم
میبینم كه دوست داره ببین چه آروم میمیرم

 
وقتی بهت فكر میكنم یهو میشی همه كسم
پنجره بازه ولی من انگاری توی قفسم


 ببخش اگه شكستم و دلگیر شدی ازاین صدا
اگه نشد بهت بگم حرفامو تو یه نگاه

 

ببخش منو .صبوریمو .گریه های پنهونیمو
ببخش منو صبوریمو . این همه مهربونیمو
 
http://enntezarebipayan.persiangig.com/azam-nakhah1.jpg
نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 21:22 توسط شهریار| |

بلاخره وقتش رسيد،وقت سفر يا به قول خودت كوچ اجباريت،اما چه بد موقع رسيد،وقتي رسيد

كه بين ما خيلي فاصله ست،وقتي كه من منتظر توام و تو،تو فكر يكي ديگه.وقتي كه گوشم

محتاج صداته و تو واسه يكي ديگه بلبل زبوني ميكني.وقتي كه من با اشك تو رو راهي ميكنم

اما توبا غم دوريه يكي ديگه چمدونت رو مي بندي.وقتي كه دل من واسه لبخندت يه ذره شده

اما تو به يكي ديگه لبخند ميزني.وقتي كه چشام ميخوان تو چشاي تو نگاه كنن اما تو نگاهت

رو به يكي ديگه فروختي...

 

ديگه واسه اين حرفا ديره،حالا ديگه نه من مال توام نه تو مال من،حالا كه اغوشت جايي واسه

من نداره،حالا كه دستات ديگه دستام رو نمي خوان،حالا كه گرمي نگات مال يكي ديگه شده،حالا

كه زنگ صدات رو ديگه نمي تونم بشنوم،حالا كه همه چي جور شده تا من به تو نرسم...همه

چيز و همه كس دستاشون رو به هم دادن تا من به تو،تويي كه همه زندگيم بودي نرسم؛...همه

مي خوان كاري كنن كه فراموشت كنم،همه مي خوان بگن اون واسه تو نيست،تو حق نداري

صداش رو بشنوي،تو حق نداري كه بخواي ببينيش؛اخ خ خ خ خ خ خ خ  چقدر زود دير

شد.انگار همين ديروز بود....

شايد رسم زمونه اينه كه اين اتفاقات رو مي اره سرمون،شايد قسمت اينه،اما من ديگه با قسمت

هيچ كاري ندارم؛هيچي واسم مهم نيست.با اينكه ازم دوري اما هميشه به يادتم

عشقم!دلم واست تنگ ميشه با اينكه مي دونم واسه تو فرقي نداره.

عزيزم!هميشه به يادتم با اينكه تو هيچ وقت يادي از من نمي كني...

هيچ وقت فراموشت نمي كنم با اينكه مي دونم خيلي وقته از يادت رفتم.خيلي دوست دارم با اينكه

مي دونم خيلي ازم نفرت داري...

اين رو بدون كه من بيشتر از اينكه عاشق تو باشم عاشق عشق توام؛همون حسي كه بعد از

اومدنت تو دلم يواش يواش رشد كرد،واسه همينه كه ميترسم يه روز فراموشت كنم،از خدا

ميخوام عشقت رو هيچ وقت از قلبم بيرون نكنه و نذاره که فراموشت كنم...  بااينكه غرورم رو

خيلي دوست دارم ولي تو بيشتر واسم عزيزي پس:هنوزم دوست دارم

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 22:51 توسط شهریار| |

هیچ کس با من در این دنیا نبود

                          هیچ کس مانند من تنها نبود

 

             هیج کس دردی ز دردم دوا نکرد

بلکه دردی نیز به دردم گذاشت..

.

                                           هیچ کس فکر مرا باور نکرد

 

هیچ کس معنای ازادی را نگفت...

                                                 در وجودم رد پایش را نجست

 

هیچ کس ان یار دلخواهم نشد 

هیچ کس دمساز و همراهم نشد

 

                                هیچ کس جز من چنین مجنون نبود

                                                                   در کلاس عاشقی دلخون نبود

 

هیچ کس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من خدای من خدا.....

 

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 1:6 توسط شهریار| |


احساس تنهايي عجيبي  مي کنم خودم هم نمي دونم چم هست ،ميگم ؛ مي خندم

اما  تو دلم سکوت و تاريکي ، خودم هم مي خوام از ته دل خوشحال  باشم اما نمي

تونم ؛ دلتنگيام رو با خواب و رويا پر مي کنم شايد اينجوري کمي از اين دنيا

فاصله بگيرم ؛ دلم گرفته  اما خودم هم نمي دونم از چي يا از کي ، آرامش  که

دارم با کوچکترين نسيمي طوفاني ميشه و معلوم نيست اين طوفان چه وقت آرام

ميشه  ...


تنهاي تنها ‍ چون غريبه اي بي هيچ آشنايي به اين سو و آن سو ميرم براي يافتن

چه کسي يا چه چيز خود نيز نمي دانم ، عجب حکايتي شده اين دلتنگي شباي

تاريک من ، تنهايي خود موهبتيست اما از آن گريزانم ، هر چه بيشتر از او دور

ميشوم بيشتر به آن نزديکم ...

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 23:3 توسط شهریار| |

با خودم میگم

 

که آیا باز امشب تو یکی از اون شبای خیالیم به سر می برم

 

باز می خوام با تو باشم

 

باز میخوام تو رو اذیت کنم

 

بعدش تو منو ببخشی

 

نمی دونم چرا این قدر مهربونی

 

ولی خدا خیلی بزرگه

 

یکی رو مهربون مثه تو می افرینه

 

یکی ... هم مثه من

 

 

اما با این حال...

 

 

                          زندگی و آیندمونو با یه گرهی محکم به هم می پیچونه

 

                          می بینی چه قدر خدا بزرگه!!

 

                          چه قدر عظمت داره

 

عاشقم هنوز

 

عاشق چشمای تو

 

 

                   عاشقم هنوز

 

                   عاشق نگاه تو

 

 

                                   عاشقم هنوز

 

                                   عاشق صدای تو

 

 

                                                      گپ و گفتای تو

 

                                                                     لبها...

 

                                                                          خنده ها...

 

                                                                                 بوسه ها...

 

                                                                                      دوست داشتنای تو.

 

 

                        صبر و تحملت و تحملی که نسبت بهم داری

 

                      عاشقم هنوز عاشق وجود تو

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 2:2 توسط شهریار| |

باز هم تنهایم ... باز هم خسته تر از همیشه قدم در بیابان تنهایی نهاده ام ... باز هم صدای

غمگین تپش قلب شکسته ام مرا ناچار میکند تا باز هم بمانم ...

تا باری دیگر بشکنم ... تا دل خسته ام باری دیگر بمیرد ... ! هنوز لحظات تلخ وداع با زندگی را

فراموش نکرده ام که باز هم باید به او سلام کنم و باری دیگر آغازش کنم ... باز هم میخواهم

برنجم ... این باز از خودم ! از خودم و سرنوشت شوم خودم ...! باز هم مجبورم بمانم ...

مجبورم ببارم ... مجبورم تا لحظه ی مرگ دستان لرزانم را آرام کنم که از شدت غم پیر شده

اند ... مجبورم با کلمات غم بازی کنم زودتر از آنکه آنان با من بازی کنند ...

 

باز هم کاغذ خونین و قلم چاقو مانندم را با خودم همراه کرده ام تا اگر کسی دید پژمرده ام

بداند از تیزی قلم سیاه رنگ قدم به آسمانها نهاده ام ... تا بداند مقصر من بودم ... تا نداند

سرنوشت من همچون قلمم سیاه بود ... تا نداند چشمان خیسم هیچ گاه دوستی را ندید ... تا

بداند دل مرده ام فقط تنهایی را چشید ...   

باز هم در این اتاق خلوت و خالی با خودم خلو ت کرده ام ... باز هم صدای تیک تیک ساعت تنها

همدم من در این اوقات تنهاییست ... باز هم سرم را بر روی زمین سرد میگذارم تا اشک هایم

به راحتی سرازیر شوند ... باز هم اوقات تکراری ... تکراری تر از همیشه ! باز هم من اینجا ...

تنها ... با دلی خسته ! با جسمی همچون روح بی رنگ ! با تنی مرده مانند ... با دفترم و

کاغذهای پاکش ! خلوت کرده ام . باز هم همچون روزهای قبل مثل همیشه قطرات اشک

شروع به باریدن میکنند ... تا یاریم کنند ! باز هم انتظارش را می کشم ! انتظار آمدنش را !

انتظار فرشته ی مرگی که مرا از این سنگ دلان نحات دهد ... ! دگر دستانم هم تاب نوشتن

ندارند ... آنها نیز میخواهند با من وداع کنند ! باز هم به یاد شب گذشته اشک هایم سرازیر

میشوند ... باز هم به یاد آن شب می افتم که از شدت تنهایی خون را با خودم همراه کردم و

هیچ کس به يادم نبود ! آری ... هیچ کس به یادم نبود ...    

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 1:31 توسط شهریار| |

نه!

کاری به کار عشق ندارم! 

من هیچ چیز وهیچ کسی را 

دیگر در این زمانه دوست ندارم 

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را 

یک روز 

خوشحال و بی ملال ببیند 

زیرا هر چیز وهر کسی را 

که دوست تر بداری 

حتی اگر یک نخ سیگار 

یا زهرمار باشد 

از تو دریغ می کند 

پس من با همه وجودم 

خود را زدم به مردن 

تا روزگار دیگر 

کاری به کار من نداشته باشد 

این شعر تازه را هم 

ناگفته می گذارم... 

تا روزگار بو نبرد... 

گفتم که 

  کاری به کار عشق ندارم

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0:32 توسط شهریار| |

تـــــقـــــصــــیـــــر من نیست و هست!!!

 شنیدی میگن خودم کردم که... ؟؟؟

 شنیدی میگن از ماست که... ؟؟؟

 شنیدی میگن ... ؟؟؟

 لعنت به من!!!

لعنت به من که نمیخوای بفهمی حرفامو....لعنت به من که نمیخوای ببینی چی میخوام...

....

لعنت به اون شیطانی که تو آفریدیش!!!

نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 1:36 توسط شهریار| |

 

فرا رسيد لحظه ای كه كاش فرا نمی رسيد.

فرا رسيد لحظه ای كه كاش در اعماق زندگی محو می شد و به سر

 نمی رسيد.

لحظه جدايی چقدر سخت است .

لحظه جدايی دو رفيق تنهايی ها ، دو رفيقی كه با هم در لحظه های

 غربت بودند ، و درد و دل می كردندو درد دل هم را احساس ميكردند

 از ته دل.

با هم بودند در تمام لحظه های غربت ، در تمام لحظه های شادی و

 غم و غصه با هم بودند و خاطرات زيبا و بياد ماندنی بر جا گذاشتند.

حالا كه خاطرات زيبا به جا گذاشتند و هميشه با هم بودند اينك بايد از

 هم جدا شوند.

لحظه جدايی خيلی سخت است لحظه ای كه تنها در چشمان دو رفيق

 اشك ديده ميشد.اشك دوری ، اشك فاصله ، اشك جدايی.

اشكهايی كه هر قطره از آن بيانگر يك خاطره از لحظه های با هم

 بودنشان بود.

قطره اول كه از چشمانشان جاری شد به ياد روزهای آشناييشان

ريخته شد.

قطره دوم اشكهايشان، به ياد روزهايی كه با هم بودند ريخته شد.

قطره سوم اشكهايشان به ياد لحظه سخت جداييشان ريخته شد ، و

 بقيه اشكهايشان فقط برای

 اينكه دلشان خالی شود وديگر بغضی در گلويشان نباشد ا
ز

چشمانشان سرازير شد.به ياد
 
خنده ها ، قهقهه ها ، به ياد غصه ها ، شادی ها و گريه ها اشك

 ميريختند.و اينك زمانش و فرا

 رسيده بود كه شعر جدايی را می خواندند.

شعری كه در آن آواز غمگينی بود ، شعری كه در آن آواز آغاز جدايی

 بود.

دست رفاقت در دستان هر دويشان گرمای خاصی به آن لحظه سر

 

د غمگين بخشيده بود اما سرنوشت اينچنين می خواست!

 

حالا كه آنها از هم جدا شده اند و بايد دوری هم را تحمل كنند در

 

 عوض قلبهايشان تا ابد در كنار هم به رسم رفاقت باقی خواهد ماند

 

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 3:49 توسط شهریار| |

 

عشقی که یک زن و مرد جوان را چون جاذبه ای به هم می کشد و

 چنان نیرومند است که همه پیوندهای دیرین فرد را با همه چیز و همه

 کس ناگهان میبرد تایک پیوند بماند، و همه احساس هارا می میراند و

 تعطیل می کند و با در سایه می گذارد تا تنها همین احساس جان

بگیرد،و سراپای وجود را فراگیرد یا تمام اندام های روح را فلج

کند ...عشق نیست ،عشقه است. 

انسان آن را انتخاب نکرده است او است که آدمی را انتخاب می کند و 

 او مامور طبیعت است و اقتضای سن ومزاج و نشانه آن است که 

 طبیعت می خواهد توطئه ای را که برای دو تن چیده است آغاز 

 کند ...و نمیگویم این توطئه ی بدی است ،هرگز. کار طبیعت است و 

 خواست خدا.هم چون دم زدن، آشامیدن و خوردن کار کردن ،خوابیدن

 و بالاخره زاییدن و روییدن و جوان شدن و خلاصه قطعه ای از زندگی 

 که ما" سوژه" ی آنیم و صفتی و حالتی از روح و تن ما که هیچ کاره 

 ی آنیم. 

بنابراین عشق چیزی است مثل سرخک که هر جوانی باید یک بار در 

 زندگی آن را بگیرد 

پس این نوع  عشق که آن همه از آن سخن می گویند بیشتر به شناسنامه 

 ما مربوط است تا خود ما،پس این را عشق نگوییم ،جوشش خون

 بگوییم و انقلاب غریزه و اريضه ی طبیعت و دیگر همین. 

 

عشق ،عارضه ای که ناگهان بر دو جنس آماده ازدواج مستولی می شود 

 نیست .عشق یک درس ظریف و پیچیده است

....و این زیباترین فرزند یک ازدواج است، طفلی که هر روز از روز

 قبل بالیده تر و هرشام از شام دیروز سیراب تر میگردد و پدر و مادر 

 را روز به روز در خود می مکد و هردو را ساعت به ساعت لقمه نان

 میکند میبلعد و می نوشد و میخورد تا تمام شوند،تا هر دو در اوپایان 

می گیرند ،تا دو تا نیست شوند و یکی گردند ، و من و تو، او شوند،و

 آنگاه هر دو در او به سرمی برند و هر دو از دم او نفس می زنند و از 

 چشم های او می ببینندو از حلقوم او می خندند و می گریند و با لب

های او حرف میزنند و در سینه او می تپند و در رگ های او جاری  

می شوند ... و اینچنین در او زندگی می کنند و تنها با او هستند  

و او...و دیگر هیچ. 

و او "عشق" نام دارد . حال می توان گفت که عشق وجود دارد و 

 می توان با آن ایمان یافت. 

عشق را باید ساخت عشق موجودی نیست که آن را بیابند عشق یک 

 هنر است باید آن را آموخت و آفرید .. 

عشق عارضه ای نیست که بر دو بیگانه افتد و آن دو را به سوی هم 

 کشد ،عشق غزلی است که دو شاعر آشنا هر یک مصرعی از آن را 

 می سرایند...

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 3:43 توسط شهریار| |

به نام حق
 
چه كسي مي گويد :"زندگي شهد گل است زنبور زمان مي خوردش آنچه به جل مي ماند عسل خاطره هاست"؟

چه كسي مي گويد :"من اگر ما نشوم تنهايم .تو اگر ما نشوي خويشتني"؟

چه كسي مي گويد :"الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها   که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها"؟

چه كسي مي گويد :" به درويشي قناعت كن كه سلطاني خطر دارد"؟

                  به كدامين شنوا گوش؟
                                 به كدامين ناشنواها ؟
                                          به چه لحني چنين تند سخن مي گويد؟
  بگذاريد من از اول اين خلقت زشت
                      تا بدين مرحله كين گستاخان
                      تكيه بر زور شراب و دم و مي,چنين آزاد سخن مي گويند
                                                      پرده بردارم و اين راز سيه فاش كنم .
من نه آنم كه نمودم بنماد.
      تو نه آني كه درونت ابدي باشد و بس.
                     او نه آند كه شرف قافله ي زنده دلان باشد.
                                                          خالق كل جهان ما را به كراهت آدمي نام نهاد.
تا كه باشد فرقي بين من و آن اسب نجيب.
    تا كه تو داشته باشي فرقي با همان ماهي سرخ .
   او نه آن است كه است
   من و تو ما نشويم بدين يك تك بيت .
                     تو ومن آن ساحر زشت داد فريب ...
  چه كسي داشت شكيب؟           نفري كو ؟تك نفري كو كه بدين شكل غريب؟
  تا بيايد زه رهي دور و قريب          و به نوري نافظ كه شرر بر سر سرخش دارد
  تار و پوذ ملت بي فهم شريف
                                               برهاند ز يد گرگ نمايان عجيب ..
ساحرك خوب نمايش نامه نويسي بلد است
    او همان قصه سهراب و پدر به چنين لحن درشتي بنوشت
    تو نه آني كه نمودت بنماد
                         و به پاكي و عدالت سوگند
                                                 نام تو در دل من كس ننوشت.

 "من به چشمان تو ديدم كه خدا
                                          دل به آن چشم كه خود ساخته بود,باخته بود "
  شعري بي ورن است.
       سهراب يا نيما يا اخوان ها نتواند وزن برايش سازد
                       ساحرك بد بنوشت...!!!

و من از جرا’ت دئري از نور
    و نه به زور شراب يا دم و مي
            با چنين يك لغت بي معنا
                         كل اين شعر چنين مي گويم : ((زندگي بي معنيست)).
تا كه حافظ ز سر ذوق و هنر
        نسرايد غرلي بهر پدر يا مادر
               تا آن سعدي و شاعر صفتان
                                      ندهند پند يا نكنند شعر بدين صورت زشت
                      و بدانند كه رب ازلي از سر ذوق 
                          نكرد اين دو جهان
                                                       ((زندگي اجباريست))!!

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 3:38 توسط شهریار| |

من با عشق توپرواز  در آسمان آبی را می خواهم

عشق زیباست وقتی توعاشق باشی ومن مجنون

تو را می خواهم

تنها با عشق است که زنده ام ونفس می کشم

این حس بودن ومستی از بوی عشق توست

تو را می خواهم

من بیدارم وشاید آغوش گرم تو را می خواهم

من ماندم وجز آهی که لب تو را می خواهد

تو را می خواهم

من لمس تن گرم تو را درآغوش می خواهم

من با تو سفر به اوج بودن را می خواهم با تو

تو را می خواهم

من وتومست از عشق بازی در شب های طولانی

من وتو در آغوش هم با ناله هایی از سر مستی

تو را می خواهم

من وتو در یک تن با لذتی ازخیس عشق بازی

می بوسیم و می بوئیم بابوسه هائی ازشیرینی عشق

نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 4:48 توسط شهریار| |

 عشق يعنی مستي و ديوانگی


                 عشق يعنی با جهان بيگانگی


   عشق يعنی شب نخفتن تا سحر


                 عشق يعنی سجده ها با چشم تر


   عشق يعنی سر به دار آويختن


                عشق يعنی اشک حسرت ريختن


   عشق يعنی در جهان رسوا شدن


               عشق يعنی مست وبي پروا شدن


   عشق يعنی سوختن يا ساختن


               عشق يعنی زندگي را باختن


   عشق يعنی انتظار و انتظار


              عشق يعنی هر چه بينی عکس يار


   عشق يعنی ديده بر در دوختن


               عشق يعنی در فراقش سوختن


    عشق يعنی لحظه های التهاب


                     عشق يعنی لحظه های ناب 

   

 

نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 1:10 توسط شهریار| |

خواستم بنویسم

من بر تمام آرزوهای جوانی دست رد می زنم

خواستم بنویسم

من می خواهم تا همیشه ی این دنیا پریشانی هایم را در دل نگاه دارم

خواستم بنویسم...

اما گفتم حالا که هوای لحظه ها خوب است

بگذار من هم خوب باشم.

حالا که آسمان کرشمه ها هم آبی شده

من هم لااقل چند خطی را آبی باشم

آبی ببینم...

آبی بخندم...

آبی بنویسم...

آبی گریه کنم.

آبی بودن هم صفایی دارد

آبی رنگ صداقت آست

صداقتی که این روزها بیشتر از آنکه دیده شود گفته می شود.

اما حالا که این روزها می گذرند،

من هم می گذرم

هم از این روزهایی که بی تفاوت می گذرند

وهم ازصداقتی که آبی نماند.

آدم گاهی خودش هم از خستگی هایش خسته می شود.

گاهی خوب است انسان به وسعت تمام شعرهای نا گفته اش شاد بسراید

وبه عمق تمام درونگرایی هایش قلم را بلند بلند بخنداند...

همچون دلنشینی تمام عاشقانه های از پیش تعیین نشده

و اندوه تمام عارفانه های نا تمام...

گاهی باید شعر را هم زندگی کرد

به شیرینی سرودن های بی هنگام...

و تلخی نسرودن های خفقان آور.

انسان می تواند تا بی نهایت همه ی بی نهایت ها

و تا انتهای بی انتها یی ها...

دردها را برقصاند

رنج ها را بچرخاند

وگریه ها را بخنداند،

همچون لبی که فقط برای پنهان غم ها می خندد

و آسمانی که

بارها می گیرد...

 بغض می کند...

 می گرید...

فریاد می کشد...

غبار می گیرد...

پنهان می شود...

اما آبی بودن را از یاد نمی برد... 

گفتم حالا که هوای لحظه ها خوب است

من هم کمی آبی گریه کنم.

          

 

بغض هایم وقتی به سرانجام می رسند که... 

رد دلتنگی غریبی در این زمانه ی تردید روحم را زیرو رو کند

و تمامی آنچه درگیر روحم بود تنگ و تنگ تر شود

تا ختم شود به واژه ی کوچک دل...

به وسعت دلتنگی...

وهمین سرانجام بی سرانجامی هاست.

اما من هیچ گاه از به سرانجام رسیدن بغض ها به سر انجام نمی رسم

چرا که من از نسل سکوتم

وزادگاهم تنهایی است

همان کارون آرام و تنها...

که حالا از شدت تشنگی پیرو پیر تر می شود

و همان نخل هایی که روزی از دستانشان عشق می چیدم.

من با فریاد بیگانه ام...

این را در روزگار کودکی ام هم می توان دید.

و حالا...

سرمشق شاعرانه ی من روز به روز در دودها دود می شود...

من سکوت می کنم

وفقط گاهی دلم برای شعر تنگ می شود

و تمامی آنچه را به خاطر داشتم به خاطره ها می سپارم

تا منحنی ها دایره وار بچرخند

ودیگر این زمانه ی تردید خلوت مرا تنگ نسازد.

 من وقتی زخمی را از دور می بینم

و مرهمی برای آن ندارم...

سکوت می کنم...

آرام و صبور می نشینم

وفقط برایش دعا می کنم.

 (تقدیم به زخم هایی که برای آنها مرهمی جز زخم نیست..)

نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 2:58 توسط شهریار| |

بیا امشب به دیدارم،بهاری کوچک و زردم

نگاهم را بخوان امشب که من بی تو پراز دردم

                       

دلم تنگ است،دلتنگم ولی در شعر می جوشم

برایم شانه پیدا کن بیا تا عشق می نوشم

                       

روانم رود وارم من شبیه صورت خورشید

بیا این هم کلید دل،بیا این مبهم ِتردید

                     

دلم تنگ است می بینی هجوم ناله بر دوشم؟

برایم شانه پیدا کن که من گم کرده آغوشم

                     

ببین دارم تورا امشب به جای شعرمی نوشم

بیا نیلوفر نیلی ببین من هم غزل جوشم

                    

سرم سردرگم وخونی،دلم درگیررؤیاهاست

به قرمزآبی روحت  دلم سبزآبیِ  دریاست

                     

خیالاتی شدم انگار،شعری تازه می خوانم

به پای مو به موی ذکرهایت اشک می بارم

                          

ولی باید شبیه می کشان صورت خورشید...

ولی باید شما راهم...شما راهم نباید دید

                      

بیا امشب خدایا این منِ دیوانه را دیوانه تر گردان

جنون یک شب پیش مرا آواره تر گردان

                     

بیا امشب به دیدارم بهاری کوچک و زردم

شبیه مثنوی هایی که می خوانی پر از دردم

 

نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 2:19 توسط شهریار| |

 

می نویسم از تو!

تو که سرسبز ترین منظره ای !                       

تو که سرشار ترین عاطفه را!

وتوکه سنگ صبورم بودی

در تمام  لحظاتی که خدا

شاهد غصه و اندوهم بود

به تو می اندیشم!     به تو می بالم!           واز تو میگیرم!

هر چه انگیزه  درونم دارم

من شباهنگام..............

آن دم که تو را نزد خودم می بینم

بهترین آرامش.............

برترین خواهش و احساس نیاز

در دلم می جوشد

روزها میگذرد

عشق ما رو به خدایی شدن است

رو به برتر شدن از هر حس
که در این عالم خاکی پیداست

دوستت میدارم...............

                                          از همین نقطه خاکی .........................

...................................تا عرش...............

دوستت میدارم........................................

از زمین تا بخدا....................... 

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 3:19 توسط شهریار| |

 تنها میروم به دنبال راز با دیگران بودن بگردم

میروم که نگویند نگشت

که نگویند ضعیف بود

میروم بگردم به دنبال روز بارانی

شاید بتوانم با چترم کسی را از قطره های سربی اش حفظ کنم

و شاید ماسک ضد گازم را در یک خیابان هدیه دهم به کسی که تابلوی "هوای ناسالم" را دیده و شلوارش را خیس کرده          

شاید در یک کتابفروشی

پول کتاب دختری را که برای دوست پسرش کتاب خریده ولی کیفش را نیاورده حساب کنم

و شاید در یک کافی شاپ پول میز دختری که دوست پسرش پولش کافی نیست را بپردازم

شاید بجای کسی که میخواهد از پل خودش را پرت کند خودکشی کنم و بگویم که

زندگی هنوز هم زیباست ............................ .

                                           

نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 13:12 توسط شهریار| |

       

                              يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ مي شود.

                                     وقتي دوري از من، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم،

                                        به فرسنگها فاصله بين من و تو، به آينده و امروز...

                                                  باز كن پنجره را... خواهي ديد

                                              كه پرنده، آسمان باراني را ميفهمد...

 

دلم تنگ است برای در کنارت بودن

دلم تنگ است برای خیره شدن در چشمانت

نازنینم نمیدانی که شبها تا سحر به یاد روزهایی که در کنار هم

بودیم

و درد دل میکردیم اشک میریزم

نمیدانی که دیداری دوباره در وجودم آتش عشقت را برانگیخته

کرده است

نمیدانی چندین برابر از قبل به قلب مهربان و عاشقت وابسته

شده ام

و باری دیگر عهد سوختن و ماندن را به تو دادم

هنوز رنگ چشمانت در خاطرم مانده و زنگ صدایت در گوشم

زمزمه میکند

انتظار به پایان رسید و تو را از نزدیک تماشا کردم

و به محبتت آمیخته شدم

ای پاکترین احساس به یادت آنقدر از اعماق وجود اشک خواهم

ریخت

تا تو را دوباره ببینم و تو را باری دیگر در آغوش بکشم

و باری دیگر دستان گرمت را بفشارم و با همان دستها صورتم را

نوازش دهی

                     

                         نمی دانی که چقدر دلتنگم عزیزم                   بیدار باش                     من با سبدی پر از بوسه می آیم

نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 21:32 توسط شهریار| |

چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن

 

عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني

 

نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه

 

روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر

 

باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم

 

زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم .

نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 21:5 توسط شهریار| |

تنهایی من

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

برنده و بازنده

در دنياي بچه ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم برنده هست ولي در دنياي بزرگتر ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم بازنده است

 

عوضش نمي كنم

دستتو بکن تو موهات و يک تارشو بگير تو دستت.....گرفتي؟حالا اوني که تو دستته.همونو به صد تا دنيا نميدم

گريه كن

 

وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن . براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو . ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه . حالا فهميدي چرا اب دريا شووره؟

شايد

 

شايد يه كسي شب ها براي اينكه خواب تورو ببينه به خدا التماس مي كنه شايد يه كسي به محض ديدن تو دستش يخ مي زنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه مطمئن باش يه كسي شب ها به خاطر تو توي درياي اشك مي خوابه ولي تو اون رو نمي شناسي

گل نيلوفر

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم! سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم ... گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده...

عشق

سعي کن هميشه تنها باشي چون تنها به دنيا آمده اي و تنها مي ميري بگذار عظمت عشق را هيچ گاه درک نکني چون آنقدر عظيم است که تو را در زندگي نابود مي کند اما اگر عاشق شدي ... فقط يک نفر را دوست بدار بخند ، گريه کن و قدم بردار تنها براي يک نفر

            چند بخشه؟؟؟؟

    وقتی معلم پرسيد عشق چند بخشه؟زود دستمو بالا بردم گفتم يک بخش، اما از
            وقتی تورو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه:اتشه ديدنه تو.... شوقه با تو
            بودن....و اندوهه بی تو بودن!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 0:50 توسط شهریار| |

 فال حافظ - قالب وبلاگ